|
آمار وبلاگ..
امروز ....
دیروز ....
در كل ... |
|
 |
پنجشنبه 27 اسفند 1383:هزار چشم مبهوت |
 |
|
|
<:P:>تو عاشق بهاری و من زاده ی پاییز . هیچ وقت نخواستی با من کنار بیایی همینطور زل زدی و منو نگاه می کنی که چی ؟ حرفی بزن . چیزی بگو. انصاف بده صبر و حوصله تا کی ؟!
<:P:>مگر نه اینکه سلولهای ما میلیونها سال با هم زیستند!؟ با هم بوده ایم. با هم گریه کرده ایم . گاهی هم با هم خندیده ایم . حالا که بر سر دو راهی موندم ساکت شدی. حالا که به تو محتاجم بر و بر نگاهم میکنی؟
<:P:>یادت می یاد اون سالها چقدر هوای همدیگر رو داشتیم؟
<:P:>تو می گفتی من با نمکم. من هم چشمهای تو رو دوست داشتم . هر کس توی چشم هات نگاه می کرد یه جوری گرفتار می شد . این رو همه می گفتند . حالا چرا به من زل زدی و ساکت و بی فروغ نگاهم می کنی؟!
<:P:>خودت میدونی که من هم چقدر از مرگ عزیزانت ناراحت شدم . می دونم تو بیشتر از من دوستشون داشتی . درست بعد از مرگ اونها بود که تو هم علاقه پیدا کردی با من در باران قدم بزنی !
<:P:>رفتن اونها کابوسی بود که مدتها قبل دیده بودیم هم قسم شدیم هر دو پاییزی بشیم و پنجره بهار رو ببندیم . ببین ! ما هنوز زنده ایم . مسخره است مگه نه ؟
<:P:>به خاطر خدا چیزی بگو وقت زیادی ندارم . اینطور نگام نکن تو که لرزش دلم رو می فهمی .
<:P:>بگو چه کار کنم؟ سکوت نکن می دونم نمی تونی چشمهای زیبات رو به چشمم بدوزی و حرف بزنی . سرم را پایین میندازم تو حرف بزن برم یا بمونم ؟!
<:P:>چی بگم ؟ از کجا بگم چشم زیبا ؟ چشم وقتی زیباست که قاب عکس چهره عزیزی باشه . مگه من با این چشمها چی دیدم؟ مگه همین چشمها نبود که در اون شبهای ظلمت ناظر پاره پاره های بدن عزیزانم بود؟
<:P:>مگه همین چشمها نبود که شاهد بوسه های رودخانه وحشی بر پیکر اونها بود؟ اف به هر چه چشم هست!
<:P:>اینقدر از چشم نگو ! ای کاش کور مادرزاد به دنیا می اومدم و این همه تاوان دیدن رو نمی دادم .
<:P:>چرا معطلی ؟ میخوای برو . نمیخوای نرو ! دیگه هیچ چیزی برای من فرق نمی کنه. من که تصمیم خودم رو گرفتم می خوام برم !
<:P:>گریــــه میکنی ؟ برای چی ؟ مگه تو نبودی که همیشه می گفتی " بهار .... عشق .... زندگی .... "
<:P:>مگه تو نبودی كه می گفتی " ما فقط یكدیگر رو داریم . همه می روند . "
<:P:>حالا دیگه هیچ چیزی برات فرقی نمی كنه ؟ پس من چی ؟ جوابم رو بده ؛ مثل همیشه دلداریم بده بگو همیشه با من می مونی . من هنوز به تو احتیاج دارم . می خوامت . بمان نرو.
<:P:>
*
<:P:>آینه ای شكسته و دختر جوانی با هزار چشم سیاه و بی فروغ به تكه های آینه مبهوت مانده و روی زمین دراز به دراز افتاده و خون دلمه بسته ی كنار شقیقه اش موهای بلند و سیاهش را زیبا كرده است .
<:P:>
<:P:>
|
مهتاب +* داستان * , +
ویرایش در [پنجشنبه 27 اسفند 1383] || [09:03 ق.ظ]
|
[03:03 ق.ظ] || [+]
Comments [] |
|
|
 |
پنجشنبه 20 اسفند 1383:بی عنوان |
 |
|
|
<:P:>

<:P:>
<:P:>چشمانم را می بندم
<:P:>همه جا سکوت است ؛ سکوتی سرد و غمگین
<:P:>قلبم به شدت می زند ؛ گویی او هم همچون من پر از درد است ؛ پر از غم
<:P:>
<:P:>به راستی من در این دنیای پهناور به دنبال چه میگردم؟
<:P:>
<:P:>دنیای من به انتهای خود رسید
<:P:>رز ها خشکیدند ؛ کمر سرو شکست ؛ حتی رود هم از حرکتش ناامید گشته و حال مردابی بیش نیست ... مرداب دل من حتی یک نیلوفر هم ندارد ... حتی یک نیلوفر خشک و بی روح.
<:P:>
<:P:>من زندگی را دوست داشتم
<:P:>هر روز با دلی پر امید چشمانم را به آسمان آبی می گشودم.
<:P:>آسمان زندگیم دیگر آبی نیست ... مه آلود شده ...
<:P:>چه کسی گفت آسمان همه جا آبی ست؟ بداند که اشتباه میکند...
<:P:>
<:P:>ماهیهای حوض دلم جان دادند ... بنفشه ها پژمردند...
<:P:>ولی نه ... هنوز عطر یاس را حس میکنم.
<:P:>هنوز عطر یاسی که با دستان خودت کاشتی حس میکنم .
<:P:>خانه ی دلم خراب شده ولی بوته ی یاس تو هنوز هست ... خشکیده ؛ ولی هست. خم شده ؛ ولی هست.
<:P:>حتی اگر روزی هم ریشه کن شود ؛ هنوز در قلب من ریشه دارد.
<:P:>هیچ کس حق ندارد یاس وجودت را از دلم ریشه کن کند.
<:P:>
<:P:>به امید آن روز ...
<:P:>و به امید آسمانی پرستاره ...
<:P:>
<:P:>
|
مهتاب +بغض های قدیمی , +
ویرایش در [پنجشنبه 27 اسفند 1383] || [05:03 ق.ظ]
|
[08:03 ق.ظ] || [+]
Comments [] |
|
|
 |
جمعه 14 اسفند 1383: |
 |
|
|

<:P:>درمیان جاده های خیال
<:P:>به دنبال تو می گشتم...
<:P:>به راستی تو را در کجا باید یافت
<:P:>
<:P:>در میان خلوت شبانه ام
<:P:>با تو سخن می گفتم
<:P:>و با چشمان غم دیده ؛ مهتاب وجودت را در دل ظلمت شب می جستم
<:P:>و چه تاریک و پر اندوه شبی است....
<:P:>
<:P:>شیشه نازک بغض نفسم ؛ آهسته و آرام برای تو شکست
<:P:>آنقدر ابر بهاری برای تو گریست ...تا که شاید نظری بر سر خاک اندازی...
<:P:>
<:P:>بر لبم همواره این است؛ با تو بودن.. با تو ماندن...
<:P:>آرزوی من است
<:P:>قطره آرزویم را به دریای حقیقت برسان.
<:P:>
<:P:>
<:P:>آسمان پر ستاره
|
مهتاب +* داستان * , +
ویرایش در [-] || [-]
|
[06:03 ق.ظ] || [+]
Comments [] |
|
|
|
|